انتخاب
امروز می خوایم راجع به چیزی صحبت کنیم که هر روز و همیشه باهاش هستیم.
شب با يزيد باشم و فرداي انتخاب قرباني حسين، نخستين نفر شَوَم
انتخاب، کلمه ای که بارها توی زندگی روزمره مون ازش استفاده می کنیم. ما گاهی بین چند چیز قرار می گیریم و باید یک کدوم رو انتخاب کنیم. انتخاب های زندگی ما گاهی خیلی مهم و گاهی چندان حائز اهمیت نیستند. مثلاً یه وقتایی ما بین خرید این رنگ کفش یا اون یکی سر دو راهی می مونیم؛ گاهی در انتخاب مدرسه، رشته ی دانشگاهی و یا شغل آینده مون دچار شک و تردید می شیم. اما دوستان عزیز، گاهی اوقات انتخاب های ما اونقدر مهم هستند که سرنوشت و آینده ی ما رو تعیین می کنند و یا تغییر می دهند.
به شعری که اول براتون خوندم دقت کنید.
این شعر از زبون کی هست؟
حرّ، حرّ بن یزید ریاحی. حرّ، سردار سپاه یزید در کربلا بود که راه امام حسین علیه السلام رو سد کرد و اجازه هم نداد که ایشون به عقب برگردند. همین حرّ بود که دستور داد آب رو بر امام حسین و خانواده و یارانشون ببندد.
بودند دیو و دَد، همه سیراب و می مکید
خاتم ز قحط آب، سلیمان کربلا
حرّ، مأمور بود که از ادامه ی راه امام جلوگیری بکنه و ایشون رو مجبور کنه که با یزید، خلیفه ی فاسق وقت بیعت کنند و اگر امام این کار رو نکردند با ایشون بجنگه. وقتی حرّ با امام رو به رو شد گفت: من مأمورم و معذور. یا باید با یزید بیعت کنی یا در همین جا بمونی. امام حسین در جواب می گویند: مادرت به عزایت بنشیند؛ تو چطور آدمی هستی که مهمون دعوت می کنی و نه تنها اون رو به خونت راه نمی دی بلکه اجازه هم نمی دی برگرده. حرّ این گونه پاسخ می ده: من چه بگم که مادرت زهراست!!!
امام علیه السلام از وقتی به کربلا رسیدند تا روز عاشورا از اتمام حجّت دست نکشیدند و دائماً سپاهیان لشکر ابن سعد رو به کاری که داشتند می کردند، صف آرائی مقابل فرزند پیامبر و شمشیر زدن زیر پرچم یزید که همگی به نالایقی اش برای حکومت اقرار می کردند تذکر می دادند. امام حسین علیه السلام تا لحظه ی آخر، حتی زمانی که شمر لعنة الله علیه بر روی سینه ی مبارک ایشون نشسته بود، از دعوت اون ها به انتخاب راه درست دست نکشیدند.
حرّ که از همان ابتدا به حقّانیت امام اعتقاد داشت و می دونست که باید به خانواده ی پیامبر احترام گذاشت با صحبت های امام در این روزها بالاخره تصمیمش رو گرفت.
حرّ باید انتخاب می کرد، نه یک انتخاب ساده، بلکه بزرگترین و مهمترین انتخاب زندگیش. این طرف سردار سپاه بود و احترامش بر همه ی لشگریان واجب؛ اون طرف فرزند پیغمبر و تمام حقّانیت. این طرف پیش یزید اعتبار داشت و ابن سعد از او راضی بود، اون طرف رضایت خدا در انتظارش بود و خوشحالی خانواده ی پیامبر. بله، انتخاب ساده ای نبود. دنیا و آخرت حرّ بستگی به این انتخاب داشت. حرّ می دونست با سپاهی که عمر بن سعد درست کرده تمام یاران امام حسین کشته خواهند شد، اگه به اون طرف بپیونده جونش رو از دست میده؛ در عین حال، اگر این طرف هم بمونه، با وجدانش چه طوری کنار بیاد؟ اجر رسالت رسول الله که بر گردنش هست رو چی کار کنه؟ مودّة فی القربی چی میشه؟ جنگ با یکی از دو آقای بهشت چه نتیجه ای داره؟
خلاصه دوستان، حرّ تا صبح به قول خودمون اوضاع رو سبک و سنگین کرد تا ببینه کدوم کفّه ی ترازو سنگین تر می شه و ارزش بیشتری داره. صبح که شد خیلی آروم، بدون این که کسی متوجه بشه، سوار اسبش شد و به سمت خیمه های امام حسین حرکت کرد. حضرت به همراه اباالفضل العباس مشغول پاسبانی از خیام و آماده شدن برای نبرد رو یا روی بودند که می بینند از دور یک سیاهی در حال نزدیک شدن است. امام علیه السلام به برادر می فرمایند که نگران نباش، این حرّ است که دارد می آید. و به استقبال او می روند. به استقبال کسی که آب رو بر روی اون ها بسته بود و لب های علی اصغر رو خشک کرده بود. امام، این مظهر رحمت الاهی، به استقبال یک بنده ی پشیمون می رند.
حرّ که به خیمه ها نزدیکتر شده بود از اسب پیاده میشه، چکمه هاش رو به علامت تسلیم از گردنش آویزون می کنه و سر به زیر و خجالت زده به زانو افتاده و به همون شکل به سمت امام حرکت می کنه. در حالی که صورتش از اشک خیسه از امام می پرسه: آقا برای حرّ توبه و مرحمتی وجود داره؟!! دریای رحمت الاهی به حرّ سراپا پشیمان نزدیک می شود، دست نوازش به سرش می کشد، در آغوشش می گیرد و به سمت خیمه ها دعوتش می کند!!! این بخشش و محبت رو کجای عالم می شه پیدا کرد؟
حرّ از امام می خواد که اجازه بدند اولین کسی باشه که برای دفاع از ایشون به میدان بره. امام به حرّ می فرمایند که نه، تو مهمان مایی! اما حرّ اونقدر اصرار می کنه تا حضرت به او اجازه ی جنگ میدن و حرّ بعد از یک جنگ جوان مردانه محاصره می شه و از اسب به زمین می افته؛ در حالی که خون تمام صورتش رو گرفته بود چشم هایش رو باز می کنه و صورت نورانی امام رو بالای سرش می بینه. از امام می پرسه که آیا تونسته جبران کنه و دل شکسته ی خانم، زینب رو به دست بیاره یا نه. حضرت در آخرین لحظات زندگی حرّ به او می فرمایند: تو آزاد و آزاده ای همون طور که مادرت نام تو رو حرّ (آزاده) گذاشت.
تمام این ماجرا رو تعریف کردم تا ببینیم یه جاهایی از زندگیمون چه انتخاب های مهمّی پیش رو داریم. اگر ما به جای حرّ بودیم کدوم مسیر رو انتخاب می کردیم؟ اصلاً چرا بریم اون زمان دور؟ حرّ توی اون دوران بین امام زمانش و دشمنان امام زمانش اولی رو انتخاب کرد. ما بیایم ببینیم توی این دوران، امام زمانمون رو انتخاب می کنیم یا خدای ناکرده دشمنانشون رو؟
کدوم یکی از ماها هست که بگه من خودم رو با حرّ مقایسه نمی کنم؛ من که هیچ وقت دل امام زمانم رو نشکستم؟! همه ی ما کم و بیش بالاخره یه جاهایی اشتباه کردیم و حضرت رو از خودمون ناراحت کردیم. گاهی هم مثل حرّ پشیمون شدیم و به سمت امام برگشتیم. درسته که ما پشیمون شدیم؛ ولی مطمئن باشید که امام هم برای برگشتنمون به راه درست دعا کرده اند. در ماجرای حرّ دیدیم که امام وقتی سیاهی رو از دور دیدند فهمیدند که اون حرّه؛ یعنی از قبل می دونستند که اون برمی گرده. یعنی برای برگشتنش دعا کرده بودند. در این بیت کلام نورانی امام رو خطاب به حرّ می بینیم:
ما پی امداد تو برخاستیم
گر تو پیوستی به ما، ما خواستیم
یعنی امام همیشه برای مأموم دعا می کنند و منتظر بازگشت اون هستند. امام زمان علیه السلام هم از همین خاندان کرامت هستند و شک نکنیم که دعاگوی ما هستند.
حالا که چنین امام رئوفی داریم درسته که ایشون رو رها کنیم و دیگران رو انتخاب کنیم؟
نه، باید خیلی قاطع و محکم بگیم: یا صاحب الزمان من شما رو انتخاب کردم و می خوام اون طور که شما می پسندید باشم؛ دوست دارم رنگ شما رو بگیرم و رضایت شما رو جلب کنم، نمی خوام باعث شکستن دلتون و ناراحتی تون بشم. و بالاتر از اینها می خوام دوستان دیگه ی شما رو هم به جلب رضایت شما دعوت کنم. می خوام از ویژگی های شما واسشون بگم تا اونا هم، گوهر درونیشون رو پیدا کنند و شما رو انتخاب کنند. البته در این راه نیازمند دعای خیر شما هستیم.
ما می خوایم نه تنها مس وجودمون رو طلا کنیم، بلکه می خوایم کیمیایی بشیم که بقیه رو هم با طعم شیرین با شما بودن آشنا کنیم.
انشاء الله
